آرام
!-.-.-این قالب * قالب كلاسيك1* مخصوص کاربران بلاگفا است-.-.-> دفترم باز ورق می‌خورَد آرام آرام می‌رسد دوره‌ی اندوه به فرجام آراممی‌دوَد در تن من گرمی حس‌انگیزیآفتاب آمده انگار لبِ بام آرامتن تهی می‌شود از جان و دلم پُرآشوبتا به دستان تو لبریز شود جام آراممن همانم که به تو هرچه که نزدیک شدمدور شد از ...
من از بی تو بودن شکستم
من از بی تو بودن شکستم کجایی کجایی!نگو حقمه این همه بی وفایی کجاییهجوم غمت را تحمل ندارم !نگو که خطا بوده این آشنایی کجایی…نفس میکشم در هوایت گره خورده یادم به یادت !تو رفتی و من با خیالت فغان خسته ماندم به راهت… چرا با دلم در جفایی چنین خصم جانم چرایی !که جز تو ندارم هوایی کجایی… من از بی تو بودن ش...
حدیث شوق
مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت استبمان! که مهر تو از سینه راندنش سخت استچگونه دل نسپاری به دیگران؟ که دلتکبوتری است که یک جا نشاندنش سخت استچه حال و روز غریبی که قلب عاشق مناسیر کردنش آسان، رهاندنش سخت استزبان حال دلم را کسی نمیفهمدکتیبههای ترک خورده خواندنش سخت استهزار نامه نوشتم بدون ختم کلامحدی...
آرام آرام
دفترم باز ورق میخورَد آرام'>آرام آراممیرسد دورهی اندوه به فرجام آراممیدوَد در تن من گرمی حسانگیزیآفتاب آمده انگار لبِ بام آرامتن تهی میشود از جان و دلم پُرآشوبتا به دستان تو لبریز شود جام آراممن همانم که به تو هرچه که نزدیک شدمدور شد از دل من غصّه به هر گام، آرام«دوستت دارم»ِ من قطرهای از عشق تو بود...
برای هزارمین بار ...
یه وقتا با خودم میگم، کاش گوشایِ آدم قابلیت ضبط صدا داشت اونوقت میتونستیم صداهایِ آرامش بخش و دِلنشینی که مارو به زندگی وصل میکنه توش ذخیره کنیمٌ هرموقع دلمون واسه حسٌ حالِ اون لحظه تنگ شد بدونِ نیاز به هیچ دستگاهی دوباره بشنویمِشون، همونقدر واقعی و
آرزو می کنم
آرزو می کنم یکی باشه که باهم اینجوری باشین: "به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج"
رفیق همیشگی
بعضی از آدما خاطرشون یه جور عجیبی دوست داشتنیه گرم دلنشین و به یادموندنی... دقیقا مثل یه آهنگ قدیمی كه وقتی به آخر می رسه دوباره میزنی عقب تا از اول گوش کنی! مث یه رفیق همیشگی... پویا جمشیدی نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |
دلتنگم
این روزها برای تمام حرفهایی که نزدی و نمی زنی ... دلتنگم ... ! وارش
چه خوبه که هست ...
یک گنجهای، کشویی، چیزی هم باشد که آدم «چه خوبه که هست»هایش را بگذارد توش؛ هر از گاهی که همهی آدمها ناامیدش میکنند از بودن، بازش کند، گنجینهاش را نگاه کند، دست بکشد، لبخند بِدوَد توی صورتش، کشو را ببندد، یک نفس عمیق بکشد و برگردد به زن
قربونت برم ...
قربان مردمک های سرگردان چشم هایت بروم قربان غم و شادی ات بروم توچه هستی که جز در تو آرام نمی گیرم. فروغ فرخزاد نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |
صدای آشنا ...
امروز دوباره دیدمش ... بعد از ۱۸ سال! تو تاکسی، روی صندلی جلو نشسته بودم. تو دنیای خودم بودم که یه صدای خیلی خیلی آشنا گفت: مستقیم... فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت وایساد! راننده چند متر جلوتر توقف کرد. در ماشین باز شد و صاحب اون صدای آش
یک نفر ...
همهٔ ما یک نفر را داریم که نداریمش! میدانید چه میگویم؟ دوستش داریم و با قلبمان میخواهیم کنارش باشیم. به یادش بیدار میشویم و شب، قبل از خواب ، به او فکر میکنیم. برایش ستاره ستاره دلخوشی آرزو میکنیم و دوست داریم سبدِ دلتنگیهایش همیشه خال
خوبم، اما...
می پرسی: خوبی؟! و تمام دغدغه های جهانم می شود، چطور بگویم "خوبم" که بیشتر به دلت بنشیند! جان دلم من تمام حال خوبم را برای احوال پرسی های تو کنار گذاشته ام... فاطمه صابری نیا نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |
ای باورم
وقتی غرق اضطرابم یا نمیتونم بخوابم فکر چشمای تو آرامشمه وقتایی که خیلی تنهام خسته از تموم دنیام لمس رویای تو آرامشمه ای باورم بال و پرم بی تابی چشم ترم آرامشِ بی دلهره دنیای من از تو پره تورو دوست دارم مثه یه آسمون پر از ستاره تورو دوست دار
خانه دل تنگ غروبی خفه بود
خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشت ابری هست به چشمم لغزید و سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خر
نمی آیی
بی تو باران چه زیبا برای چشم من بهانه یادت نامت زده به قلبم تازیانه وقتی رفتی بعد از رفتنت ستاره ای نیامد داغ عشقت چه شعله ای زد بر آشیانم بهار جان من سر آمد نمی آیی خزان به رنگ غم درآمد نمی آیی دقیقه های بیقراری به جانم نشسته نمی آیی ن
روزها پر و خالي مي شوند
روزهــا پُـر و خـالـی می شونـد مــثـــل فـنــجـــان هـای چـــای در کـــافـــه هـــای بــعد از ظهـر اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد ایـنـکــه مـثــلا تــــو نــاگـــهـــان در آن سوی میز نشسته باشی رسول يونان
كوچه دنج
براي آنان كه بايد، شبيه جايي باشيد، تا در شما آرام بگيرند، به چيزي فكر نكنند، نفس تازه كنند. جاي دنج يار باشيد و رفيق خوب. شبيه بالكني باشيد كه تنها نقطه اي از خانه است كه مي شود در آن نشست و ماه را ديد، شبيه آن نيمكتي باشيد كه در انته
بيا و مرا هم با خود بیاور از رویا!
بیا، و مرا هم با خود بیاور از رویا! بیا، و دستم را بگیر تا گُم نکنم جاده ی برگشت را! بیا، که این سفر تنها به آمدن ختم می شود! بیا و بگذار ماجرایمان شنیدنی شود بگذار پرستوها از ما بیاموزند کوچِ حقیقی را، بیا تا رویایی بنفش بسازی
خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام
خبرت هـست که دلتنگ نگاهت شـده ام بی قـرار تـو و چشمـان خـمـارت شـده ام خـبرت هست دلم مست حـضـور تو شده عـاشق و شیفته ی زنگ صدایت شده ام خـبرت هـست کـه بـاران بــهـارم شده ای چـون پـرستـوی مـهاجر نـگـرانت شـده ام خط به خط زنده گی ام پر شده از بودن تو خبرت نیست و شادم که فدایت شـده ام